مدام ساعتش و نگاه میکرد....هی پاشو تکون میداد...خودکارشو میزد به میز...کلافه بود...
:(( چته پسر؟؟ آروم بابا..خیر سرمون داریم درس گوش میدیم:))
این صدای اعتراض رضا بود ...میز جلو مینشست...با این که قدش بلندتر بود اما نیما اهمیت نمیداد
چند هفته ای بود که اصلا عوض شده بود...قبلا یه درسی حفظ میکرد...اما اونم دیگه بیخیال شده بود
حتی توی این ده بیست روز به طرز عجیبی از سر تقصیر آرش همکلاسیش که شیر کاکائو رو ریخته بود
روی لباسش ٬گذشته بود.
هنوز نیم ساعت دیگه تا زنگ آخر مونده بود....انگار ساعت وایساده...خیلی دلش میخواست از پنجره
پشتی بپره تو کوچه و ..........
بالاخره زنگ خورد ...نیما از نیم ساعت پیش وسایلش و جمع کرده بود و تا صدای زنگ و شنید مثل
فشنگ پرید تو راهرو اولین نفر از در مدرسه اومد بیرون....
به اولین ماشین که رسید ..از کیفش ژل در اورد و توی آیینه ماشین موهاشو درست کرد...بعد هم
موبایلشو که جا سازی کرده بود ته کیفش در اورد و رفت به سمت ؟؟؟؟؟ راستی کجا قرار داشت؟؟؟
باز کیف و باز کرد و هی دستش اون تو گردوند تا یه تیکه کاغذ پیدا کرد٬روش نوشته بود
:(( ساعت ۲ کوچه لادن ٬تنها بیا))
به ساعتش نگاه کرد...دقیق سر ۲ رسید به کوچه لادن...خیلی هیجان داشت...اولین قرار زندگیش
بود...قلبش تند تند میزد...۱۰۰۰ تا فکر به سرش میرسید..چی بگم؟؟ چه جوری سلام کنم؟؟
دست بدم؟؟ندم؟؟؟بگم بریم کافی شاپ؟؟
توی همین فکرا بود که یه صدای ضعیف از پشت سرش گفت: آقا نیما؟؟؟؟
سریع برگشت...خودش بود...یخ زد...دهنش خشک شده بود....اخه دختره دستش و دراز کرده
بود که دست بده...تا اومد به خودش بیاد و دستشو دراز کنه: یه نور سبز و قرمز بد رنگ بالا سر
یه ماشین که مدام دور خودش میگشت چشماشو زد...