تبليغاتX
حقوقی

حقوقی

خودم و فکرم و حواسم و حرفام و حقوقم...

وقتی حقیقت فریبت میدهد

هیچ وقت اون طور که فکر میکنی نیست...

مردی را میشناسم که با همه ناملایمات زندگی و تمام نداشته هایش مردی ثروتمند است ...نه خانه ای دارد نه ماشینی نه حتی حقوق ماهانه میگیرد...اما ثروتمند است..

او تمام تلاشش را میکند تا دیگران را خوشحال کند ، دیگرانی که مدت های مدیدی او را فراموش کرده بودند آنهایی که تا مدتها اورا نمیدیدند..او معشوقی دارد ..او فکر میکند با لبخند با شادی با صداقت با احترام با دوستی حتی با پول میتواند معشوقش را از تنهایی در بیاورد....او فکر میکند که با وجود تلاش هایش توانسته کمی فقط کمی به او اطمینان و آرامش دهد...اما افسوس....

با همه این ها او مردی ثروتمند است ...چون با آنکه اینقدر میبخشد بازهم در قلبش دارایی زیادی دارد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 18:38  توسط علی وزیری نژاد  | 

گرگ و میش

                                  خوبه دیروز و هنوز طرحی از من بر صلیب…..

 

میگم میدونی فرق عشق و نفرت چیه؟؟؟

یه شبی شیطان داشت از میخانه برمیگشت  مست مست

بود و تلو تلو خوران راه می رفت به سمت خونش.

یه کم که گذشت دور و بر خودش و نگاهی انداخت و دید

اینجا اصلا براش آشنا نیست به خودش اومد و فهمید گم شده…….

به دیواری تکیه داد و از فرط مستی نشست پایین دیوار…مردمی که از کنارش رد میشدن تا اون و میشناختن لعن و نفرین میکردن و سریع از کنارش رد

میشدن…هیچ کس کمکش نمیکرد تا راه خونش و پیدا کنه…بد جوری دمق شده بود فکرش و نمیکرد این قدر

منفور باشه حتی اونایی رو که تا همین چند روز پیش باهاش رفیق بودن تحویلش نمیگرفتن…

توی همین حالت سیرمیکرد که ناگهان مرد ژنده پوشی

رو دید که جلوش ایستاده…سرشو بالا کرد گفت: تو کی هستی؟؟؟

-       من رهگذرم

-       منو میشناسی؟؟

-       آری تو ابلیس هستی

-       پس چرا فرار نمیکنی یا لعن و نفرین نمیکنی؟؟

-       من تو رو دوست دارم .دست من و بگیر و بلند شو من تورو میرسونم خونت.

توی راه شیطان خیلی فکر کرد مدام به چهره اون مرد نگاه کرد ...نزدیک خونه که رسیدن شیطان رو به مرد کرد و گفت: کجا میتونم پیدات کنم و لطف و محبتتو جبران کنم؟؟؟مرد گفت : من همیشه نزدیک تو هستم و من بدون  تو معنایی ندارم و تو هم همچنین.

شیطان گفت:این که تو گفتی یعنی من و تو عاشق هم هستیم ؟؟ یا رقیب؟؟

مرد دیگر چیزی نگفت اما شیطان ناگهان اورا شناخت.

او مسیح بود...

 

بعد از حدود 2۰۰۰سال هنوز شیطان در این فکر است که از مسیح متنفر است یا اورا دوست دارد؟؟؟

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 10:0  توسط علی وزیری نژاد  | 

فصل تازه

صبحم از مشرق بر آمد باد نوروز از یمین

عقل و طبعم خیره گشت از صنع رب العالمین

با جوانان راه صحرا برگرفتم بامداد

کودکی گفتا تو پیری با خردمندان نشین

گفتم ای غافل نبینی کوه با چندین وقار

همچو طفلان دامنش پر ارغوان و یاسمین

آستین بر دست پوشید از بهار برگ شاخ

میوه پنهان کرده از خورشید و مه در آستین

باد گل ها را پریشان می کند هر صبحدم

  زان پریشانی مگر در روی آب افتاده چین

نو بهار از غنچه بیرون شد به یک نو پیرهن

 بیدمشک انداخت تا دیگر زمستان پوستین

این نسیم خاک شیرازست یا مشک ختن

 یا نگار من پریشان کرده زلف عنبرین...

 

درختی را میشناسم که هر نوروز برای خوشحالی من شاخه هایش را پر از ارغوان میسازد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 14:42  توسط علی وزیری نژاد  | 

عاشقی ممنوع

 

مدام ساعتش و نگاه میکرد....هی پاشو تکون میداد...خودکارشو میزد به میز...کلافه بود...

:(( چته پسر؟؟ آروم بابا..خیر سرمون داریم درس گوش میدیم:))

این صدای اعتراض رضا بود ...میز جلو مینشست...با این که قدش بلندتر بود اما نیما اهمیت نمیداد

چند هفته ای بود که اصلا عوض شده بود...قبلا یه درسی حفظ میکرد...اما اونم دیگه بیخیال شده بود

حتی توی این ده بیست روز به طرز عجیبی از سر تقصیر آرش همکلاسیش که شیر کاکائو رو ریخته بود 

روی لباسش ٬گذشته بود.

هنوز نیم ساعت دیگه تا زنگ آخر مونده بود....انگار ساعت وایساده...خیلی دلش میخواست از پنجره 

پشتی بپره تو کوچه و ..........

بالاخره زنگ خورد ...نیما از نیم ساعت پیش وسایلش و جمع کرده بود و تا صدای زنگ و شنید مثل

فشنگ پرید تو راهرو اولین نفر از در مدرسه اومد بیرون....

به اولین ماشین که رسید ..از کیفش ژل در اورد و توی آیینه ماشین موهاشو درست کرد...بعد هم

موبایلشو که جا سازی کرده بود ته کیفش در اورد و رفت به سمت ؟؟؟؟؟ راستی کجا قرار داشت؟؟؟

باز کیف و باز کرد و هی دستش اون تو گردوند تا یه تیکه کاغذ پیدا کرد٬روش نوشته بود

:(( ساعت ۲ کوچه لادن ٬تنها بیا))

به ساعتش نگاه کرد...دقیق سر ۲ رسید به کوچه لادن...خیلی هیجان داشت...اولین قرار زندگیش

بود...قلبش تند تند میزد...۱۰۰۰ تا فکر به سرش میرسید..چی بگم؟؟ چه جوری سلام کنم؟؟ 

دست بدم؟؟ندم؟؟؟بگم بریم کافی شاپ؟؟

توی همین فکرا بود که یه صدای ضعیف از پشت سرش گفت: آقا نیما؟؟؟؟

سریع برگشت...خودش بود...یخ زد...دهنش خشک شده بود....اخه دختره دستش و دراز کرده

بود که دست بده...تا اومد به خودش بیاد و دستشو دراز کنه: یه نور سبز و قرمز بد رنگ بالا سر

یه ماشین که مدام دور خودش میگشت چشماشو زد... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 16:23  توسط علی وزیری نژاد  | 

ایستگاه آخر

دیگر چه میتوان گفت وقتی روزهای جوانی به دست فراموشی سپرده میشود

 

دیگر با که میتوان گفت که روزی در چنین جایی تو را یادگاری عاشقانه بوده است.

 

تا به امروز هیچ گاه به پشت سر نگاه نکرده بودم ، چه روزگاری را گذراندم ، چقدر

 

همه چیز نزدیک است انگار همین دیروز بود.....

 

نمیتوانم آرام باشم ، نمیتوانم سکوت کنم ، اما چه سود که توانم بیش از این نیست..

 

امروز در خاطرم نمی ماند اما فردا که می آید دیروز را چه خوب به یاد میآورم...

 

روزی من به این مکان تعلق داشته ام ،روزی تمامی این درختان مرا به اسم کوچک

 

صدا میزدند و من نیز هم اما مروز.....

 

من اینجا ایستاده ام و زمان مرا مغلوب ساخته است من شکست خوردم ،درست در

 

در همان لحظه که احساس پیروزی میکردم و همه چیز به کام من بود ،نمیدانستم

 

در پشت پرده زندگی دستان بلند فریب مرا چون عروسک خیمه شب بازی

 

می رقصاند.

 

تاریخ امروز دیگر اهمیتی ندارد ..چه فرقی خواهد داشت..کور بودن و چیزی برای

 

تماشا وجود نداشتن ...چگونه است که امروز کسی مرا باور نمیکند ..هیچ صدایی

 

مرا نمی خواند ..هیچ چشمی مرا نمی بیند و هیچ آغوشی مرا پذیرا نیست

 

من چگونه باختم؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 15:30  توسط علی وزیری نژاد  | 

سرباز

 

هوا داشت تاریک میشد اما نبرد کماکان ادامه داشت....سربازها به شدت خسته شده بودن

        کسی نای جنگیدن نداشت از پشت لشگر صدای زجه فیل های زخمی به گوش میرسید و از

       سپاه دشمن صدای شیه اسب های از نفس افتاده. دود زیادی به خاطر آتش گرفتن قلعه هوا رو پر

       کرده بود و سرباز ها جایی رو نمیدیدن انگار هر دو طرف در ادامه جنگ شک داشتن ..و

       یکی از سربازها رو کرد به بقیه وگفت: فکر میکنین تا کی زنده باشیم؟؟

       یکی جواب داد: من که ترجیح میدم حمله کنم و بمیرم تا اینکه دفاع کنم و بمیرم..

       سربازی که کمی جلوتر از بقیه حرکت میکرد سری تکون داد  گفت:

       تا حالا به این قضیه فکر کردین که همیشه اول ما کشته میشیم..اصلا هم اهمیت نداریم

      حتی اسب ها هم اهمیتشون ازما بیشتره!!!

      خیلی دوست داشتم سرنوشتم دست خودم بود ...خودم برای خودم حتی واسه یک بار

      هم که شده تصمیم بگیرم...میدونین کاشکی منم جان بر کف داشتم و همیشه بقیه برام

      صف آرایی میکردن...

      میگم بچه ها چی مشد جنگ تموم میشد...میدونین چندین ساله داریم میجگیم؟؟؟

      شب شده بود و وقت شام ...( بچه ها بیاین غذا سردشد) واین یعنی اینکه دیگه بازی

      تعطیله با هم دست دادن و اعلام پات.....شطرنج تمام

     

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 22:0  توسط علی وزیری نژاد  | 

چهار پایه

امروز درست شده نود چهار روز.....خیلی تقلا کرد تا بلکه خوابش ببره از این دنده به اون دنده شد.....

توی افکارش قوطه ور بود که صدای تلفن اومد...دستشو دراز کرد و گوشی و بر داشت...

:الو سینا ...الو منم علی کجایی تو؟؟ من و کاشتی دم  دادگاه

:سلام شرمندت علی جون ...بیا اینجا بیخیالش شو..

:یعنی چی؟؟بابا من کلی رو انداختم به قاضی تا یه وقت بده...چی شده اخه؟؟

:هیچی منصرف شدم پاشو بیا اینجا با هم حرف بزنیم...

: ای بابا باشه الان میام چیزی بیرون نمیخوای؟؟

:نه داداش دمت گرم...

گوشی رو گذاشت اما سریع یه چیزی بهش گفت علی و نکشون اینجا...به علی زنگ زد اما در دسترس نبود....

رفت پشت میز تحریرش و ادامه داد :

....مینای عزیزم زمانی این نامه به دستت میرسد که دیگر هیچ چیز فرقی نخواهد کرد..فقط شاید آخرین حرفهایم خنجری باشد برای قلب پر نفرتت...امروز درست نود و چهار روز است که من به عهد خودم وفا کردم و پاک هستم اما تو به قول خود وفا نکردی ...امروز نود و چهار روز است که من میشناسمت اما تو مرا نا شناس خواندی...آری امروز تو دستم را در خیابان هوست رها کردی و من ویران شدم

خودکارش و گذاشت روی میز برگه رو تا کرد و داخل پاکت نامه گذاشت و روش بزرگ نوشت :برسد به دست مینا.....

: ای بابا چرا در و باز نمیکنه...آهای سینا در و باز کن...سینا...سییییننننا......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 23:21  توسط علی وزیری نژاد  | 

گذشته

 

یادم نمیاد چه سالی بود اصلا نمیدونم توی همین کوچه بودم یا کوچه بغلی….اهان داره یه چیزایی به یادم میاد….درست کنار حجره اوس نعمت الله وایساده بودم..آخه اون موقع ها عادت کرده بودم غروبی یه چار پایه بر دارم برم سر گذر بشینم….بگذریم که پاری وقتا گزکی میدادم دست نظمیه و میومدن چار پایم و بر میداشتن اما همیشه با وساطت اوس نعمت بیخیالم میشدن……

اون روز هم مثله بقیه روزا بود اما از خروس خونش سر دماغ نبودم…صبحش با حشمت خان بگو مگوم شد اونم یه دونه سیلی افسری زد تو صورتم….آخه همش سر بوم مینشست کفتر هوا میکرد ما هم آبجیمون عادت نداشت تو حیاط چار قد ببنده…

عصر شد چار پایم و بر داشتم رفتم سر گذر…..دیدم شلوغه سر و صدا میاد….دوون دوون خودم رسوندم جمعیت و زدم کنار وای خدای من اوس نعمت جوری دراز به دراز خوابیده بود که انگار هیچ وقت ببدار نبوده…..قصه ام گرفت بغض کردم…داد زدم….از میون جمعیت بر گشتم اومدم خونه……

الان پنجاه سال از اون روز میگذزه من دیگه هیچ وقت نرفتم سر گذر…الان هم که مزاحم شدم توی انباری خونه اون چار پایه هست قبل از اینکه خونه رو خراب کنید اون و بردارید بزارید کنار میام میبرم….

راستی روش با چاقو نوشتم : خداحافظ  روزگار

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 0:0  توسط علی وزیری نژاد  | 

بیداری

از گرمای زیاد کلافه شده بودم تا خوابم میبرد از فرط گرما از خواب میپریدم....

بالاخره تصمیم گرفتم پاشم و شوفاژ و ببندم …برای این کارم باید از جام بلند میشدم..

اتاق خیلی تاریک بود… کورمال کورمال خودم و رسوندم به دم در و چراق و روشن کردم….

رفتم سمت شوفاژ در کمال نا باوری دیدم سرد سرد….خیلی تعجب کردم…پس چرا اینقدر من گرمم شده؟؟؟؟

از اتاق اومدم بیرومن که برم آب بخورم …دیدم مادرم بیداره و نشسته و در حال کاموا

بافتن ….صداش زدم…بر گشت و گفت: من خیلی خسته شدم بیا بقیه رو تو بباف ...

من سریع گفتم : من که بلد نیستم...ولی اون توجهی نکرد و رفت....پیش خودم گفتم: ول کن بابا کی حال داره کاموا بباف.....

رفتم تو آشپزخونه دیدم پدرم داره یه کلاف کاموا رو از هم باز میکنه...داشتم شاخ در میاوردم که بابام رو به من کرد و گفت: این ها مال تو بود؟؟؟ من گفتم: نه شما داری چی کار میکنی نصفه شبی؟؟؟ در جوابم گفت: برو یه کلاف بردار از هم باز کن من میرم بخوابم..و رفت... باز من تو دلم گفتم: اینا هم وقت گیر اوردن ها....

آب خنک نداشتیم به جاش یه لیوان شیر خوردم و رفتم تو اتاقم و خوابیدم......

صبح با صدای گرفته و تب از خواب بلند شدم... خیلی سردم شده بود... پاشدم که برم یه چای درست کنم...پام و که از در گذاشتم بیرون...عکس آقام خدا بیامرزو دیدم...رفتم تو اشپزخونه که چایی درست کنم..زیر لب داشتم فاتحه می فرستادم و تو فکر خواب دیشب بودم که یک مرتبه .....  یه لیوان با ته مونده شیر دیدم........  
+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 0:41  توسط علی وزیری نژاد  | 

روز میلاد من....

صفحه کهنه یادداشب های من گفت دو شنبه روز میلاد من......اما چشم تو میگه که چشم من تو نخ ابر که بارون برنه....آخ اگه بارون بزنه....

 

روزهای پاییزی من را به کودکیم بر میگرداند....

روزهای پاییزی من را به گذشته سنجاق میکند....

روزهای پاییزی من را به سان برگ های خشک زرد میکند....

 

فردا من پاییزی میشوم....

هفتم مهر ماه که میشود من آسمان را گم میکنم....راه زمین را بیراه میروم.....و ستاره ها را دروغ میپندارم....

 

 

من پروازم را به خاطر نمیسپارم...چون پرنده ای ندارم تا بمیرد...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 16:4  توسط علی وزیری نژاد  |